غـــروب یــک ستاره
فـروغ از آسمان شعـر ایـران رفت فـروغ از دیـدگان شعـر ایــرانی
فروغ اینک به ملک جاودان پرزد از این دنیای تنگ وتیره وفانـی
وزیـد از دور ناگه باد حــرمان هـا به هم زدبـزم مارا بادلی سنگین
ز دنیا بـــــرد آن با نوی بینـــــا را هیولای اجل با چنگ زهـر آگیـن
تقدیم به روان پاک تختی، مردی بزرگ ازلایه های ژرف مردم.
درسوگ یک آزاده
جبین روزنامه
امشب شده ست تیره
چشم تمام مردم
گریان شده ست وخیره !
سربی حروف چاپی
نقشی سیه کشید ند
نقشی ز بهت لبریز !
نقشی ز درد ، سرشار!
دل های مردمان را
نقشی گلوله مانند
باچند حرف تاریک
ازدرد وجرح، آکند
بستند نقشی درشت :
"تختی"عزیز ملت
خود را به دست خود کشت !"
اینک که آئینه ها
تصویر را شکستند
خامان برآن تصاویر
دل های خویش بستند !
پیران دوراندیش
درخشت خام پویند
حق را !
__ که این تصاویر
این سان شکسته گویند!
یک مظهر سپیدی
یک دشمن سیاهی
او بود ،آری او بود
تختی، عزیز ملت
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
تهران-18 دی 1346
شعر و هنر( نگارشی کوتاه درتبیین شعر وهنر )
شعر وهنر
هنر : هنر، ابزارانتقال ادراکات ، احساسات ودریافت های ذهنی ِ یک انسان، به انسانی دیگراست.
ابزارهای هنر، می تواند کلمات، رنگ ، آهنگ ، عکس وتصویر،سنگ ومجسمه و ... باشد.
هنرمند ، به وسیله ی هنرش بااستفاده از ابزارهای هنر، مفاهیم وبرداشت های ذهنی خودرا از زندگی ، جهان و محیط اطرافش ، به دیگران انتقال می دهد. دریافت ِدیگران ازیک اثرهنری می تواند متفاوت باشد واین امر، به نحوه ی ارسال پیام ازیک سو ، ومیزان اطلاعات ، آگاهی ها، خلاقیت و دانش و بینش فرستنده (هنرمند ) وگیرنده ی پیام ( مخاطب ) دارد. آیابرداشت همه از" فساد" یک سان است ؟ همه ازمفهوم "جاده ی صبح " یک نوع برداشت دارند ؟
تادم جاده ی صبح
دیگه رنگ گل سرخ
رنگ خونه
رنگ لب های تو نیست !
دیگه تاریکی شب
نداره ربطی به گیسوهای پرچین نگار
__ مثّ یک کلبه ی تاریک می مونه
که توسرمای زمستون
دو تاطفل بی غذا
از سرشب ، تادم جاده ی صبح
ی می لرزن توش و پس فردا که شد :
بوی گند جسد مرده میاد !
چراغانی
چراغانی
چراغانی است شهر ما
و من
در توده انبوه شادی های رنگی
یک
و تنها یک دلی را در تکاپویم
که آن دل
شاد باشد شاد
اما نه
ز لب خند سیاه حرف های چاپ
اندر روی کاغذها !
_____________
18 مهر 1346
نــگاه اول
تو همان دم نخستین که رخت به ما نمـودی
دلم از جهان گسستی ، به اشاره ای ربودی
مه من چنان توخوبی که گرت بدید یوسف
به نگاه اول از او ، دل و دین ربــوده بـودی
بود ار گلی به بستان، که رخی پسنـده دارد
بوداین عیان که روزی زرخ تو برده ســودی
تو نظر به هرکه کردی ، نظر از جهان بپوشد
گسلد زکعبه دیگر ، به سویت کند سجودی
بدهد زدست ، ایمان ، شکند عهود وپیمان
گـذرد زجسم و از جـان ،برهد زهر قیودی
چو فتد به روی ماهت ، دو نگاه پیر ناصح
دگر از برای پندم ، لب خویش نی گشود ی
شود از رخ نکویت ، به خدا غـــلام کـویت
نکند به جز به سویت ،نه قیامی نه قعود ی
دلم ازفراق رویت ،شده تیره همچومویت
چه خوش ارکه زنگ هجران ،زوصال می زدودی
چو زدی به جان”آتش”زنگاه خویش ،آتش
ز شرار عشق ، برتن ، بودش نه تار وپود ی
______________
اسفند 1344
خاطره های جنگلی
در گورستان قانون
در دودستان تفتیش
و در شهر شعارها
زندگی مصیبتی است !
آن جاکه گلوله
« باید » را ترسیم می کند
و حمق و تحمیق
با تفبیح بیگانه است !
سرود ماندن
عمر حباب دارد . ..
وخرناسه ای است
که هادیان خفته با آن
خویشتن را به بازی گرفته اند !
وقتی که خاطره های جنگلی
طراوت نیست !
سخن از سرسبزی
ابلهانه است !
و تجربه ی صبعیت
با الفاظ نوازش
زدوده نمی شود !
آری ای عزیز
به بالا نشسته ها بگو:
ماندن درفراز
بی مردم
میسرنیست !
ومردم
با تصویرآب
سیراب نمی شوند !
________________
تهران - زمستان 72
هـــــــوا
ندیدم از هوا، کس مـــــهربان تر
که باشـــد این چنین دلـــــــداده پرور
مرا بگرفته عمری انــــدر آغوش
د هـــــــد برگفته ی نیک و بدم گوش
به هرجا می روم همراه من اوست
ندیدم مــن به عالم این چـنین دوست
گه شادی ، گه غم ،گاه و بی گاه
بود با مــن مصاحب ، یــار وهمـراه
زجان خود دهد بی منتّم ، جـــان
فدا کـــاری نـگر ای پست انـسان
گرش با دم زدن ، آلــــوده کردم
وز آن خــود را دمی آســــوده کردم
نشد دلگیراز من ، روی نی تافت
زخود این سان گذشتن ازکجایافت
هوا ای هــــــمدم شام و پگا هـم
هــــوا ای مونــــس شــام سـیاهم
تو ، هم گر در جهان ،یارم نبودی
زمــــن این زنــدگی را می ربودی
هوا این خلق، جز خــود را نبینند
شـــــگفتا اشـــرف خــلق زمیـنند
چو رنگین دلق عیـد کودکـاننـد
به یک محفل،چنین،یک جا چنانند
به ظاهر، یار و در باطن ،عدویـند
منافــــق پیشه اند و چنــد رویــند
بسی گویند ، لیــکن گاه انــجام
کسی نبود ، نهد تا درمیان ، گـــام
هوا ای هـــــمدم شام و پـــگاهم
هوا ای مونس شــــــــام سـیاهـم
تو هــم گر در جهان یارم نبودی
زمن این زندگـی را می ربـودی
___________
تیر1344
← صفحه بعد