پژواک

در کوچه باغ های زندگی
نویسنده : هورآدیش ( ق.الف.آتش) - ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۸
 

در کوچه باغ های زندگی

...

باید برای خنده بکوشیم

حتی اگر یک عمر

گریه

امانمان ندهد !

 

 


 
 
جنجال بر سر مرغ زهر ماری
نویسنده : هورآدیش ( ق.الف.آتش) - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸
 

جنجال بر سر مرغ زهر ماری

مسئولان بهداشتی محلی در چین می گویند از رستوران ها خواسته اند تا ارائه غذایی را که با مرغ های کشته شده با نیش مارهای سمی  آماده می شود، متوقف کنند.

 نقل از:" روزنامه اینترنتی News To Inbox  "

 news@newstoinbox.com

June 2, 2009 - 1388 سه شنبه, 12 خرداد

 

 

 

 

 


 
 
سرودزندگی
نویسنده : هورآدیش ( ق.الف.آتش) - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸
 

     سرود زندگی      

 

 

-" بچه ها، پرویز، فردا

یک سرود تازه می خواهد بخواند

تا بگیرد نمره ی خوبی برای امتحانش

هیچ کس غایب نگردد !

هیچ کس خانه نماند !"

 


 
 
ختــــم عشــــق
نویسنده : هورآدیش ( ق.الف.آتش) - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸
 

ختــــم عشــــق

این جا

" مرده باد "

ذکر روز مره است !

و نا قوس :

صدای مقدس شهر

و باغ و گل

ونغمه ی بلبل :

ملعون!

وخشم وتنفر

 جایزه دارد!

این جا

 برای ترویج نفرت و خشم

قاعده ای نیست !

اماعاشق شدن

قاعده دارد!

 

این جا مجازنیست همه کس

در محدوده ی جغرافیایی عشق

قدم بگذارد!

زیرا عشق

شادی

ولبخند

ضابطه دارد!

 

گویا

تمام مردم شهر

در ختم عشق

فاتحه خواندند!

گویادوباره مثل عصر حجر

سطور لطیف احساس را

به رنگ خشم و تنفر آغشتنیم

وبذرنفرت را

درسینه های پاک خویشتن

ٍکشتیم

 

خورشید را

از کوچه های فرهنگ خویش

زدودیم!

و تیرگی مداوم یلدا را

ــــ  در این زمانه ی قحطی نورــــ

زمزمه کردیم . . .

و من

و تو

در جغرافیای زور و تعصب

و در قطب های یخ زده ی تاریخ

تکرار انجماد را تجربه کردیم

و با سپاه تنفر

گرمای غریب عشق را

به حاشیه راندیم !

وینک

همه

درعزای عشق

به ماتم نشسته ایم !

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

٣١/٣/٨٧


 
 
تصویر شب (شعری دیگر ازکتاب : تادم جاده ی صبح)
نویسنده : هورآدیش ( ق.الف.آتش) - ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸
 

تصویر شب

 

شعری دیگر ازکتاب : تادم جاده ی صبح

 

 

اندیشه __ این ره گشای خلق __ اینک

مادر بن بست است !

 

و هرکه ببیند به چه افتد

نه کور !

این جا،که آیه ی خوشبختی :

کفر مطلق است   !    

 

و کورهای شهر

__  این مبلغان سکوت __

 

می خندند به آن که می بیند !

 

و ندانسته هم گامند

  با پاسداران تیرگی !

___________

تهران – ٧/١/١٣۵١


 
 
تاسحرگریید شمع
نویسنده : هورآدیش ( ق.الف.آتش) - ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸
 
              تا سحرگریید شمع
 
درد دل را، گفت_آن پیر_: ای جوان، باکس مگو!
دوست،غمگین گرددوشادان شودزان غم، عدو    
 
گفتم: ارآتــــش ، نــــهان ســـازم درون پنبه ای
پنبه ی دل ســوزد ازآن ، وین ندارد گفــت  و گو
 
پس چه ســـازم ؟ گـربگویم با خـلایق، آن چنان
ورنه می ســوزد نـــهان ، از هـــجر یــار ماهـرو
 
شب رسید و ماه ، درشـهر سما شــد جلوه گر
گفت:آن دل خسته ی دنیای خاکی کیست،کو؟
 
چــون گشادم لب ، بدو گفتم غـــم جان سوز را
سوخت حالش برمن آزرده د ل ، خودسوخت او
 
خــوابم از ســـــر رفته بود وآمــــدم انـــدر  اتاق
شمع ،روشن ،در اتاقم بود و می زدسوی ،سو
 
بر پریشان حـالی من ، تا سحـــرگرییـــد شمـع
آن شبی کـــز درد هجــــران تو می گفتم بـدو !
                             
٩ آذر ١٣۴۵