پژواک

عیــد آمد
نویسنده : هورآدیش ( ق.الف.آتش) - ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧
 

شعری ازدفتر شعر: "عیدآمد"

"عـیدآمــــــــد"

 

 -  مادر عید آمد !

عید آمد !

بچه های هم ردیف من ،

لباس نو به تن دارند سرتاسر

همه شادند و می خندند

  برپاکفش نو دارند ای مادر !

ولی من :

 


این چنین غمگین و نالان

گرد اندوه و پریشانی به رخسارم نشسته

تار و پود رخت من از هم گسسته

قلبم از غم ها شکسته

وصله ی پیراهن من ،

از چه بسیار است ای مادر ؟ !

 

مگر ما بنده ی پرودگار دیگری هستیم ؟ !

و یا کاندرخرد ، در رتبه ای پستیم ؟ !

مگر ما را چه فرقی هست با آن ها ؟

چه فرقی با دگر افرا د انسان ها ؟

چرا عید از برای ما فقیران نیست ؟

چرا مادر ؟

چرا مادر ؟

بچه ها درکوچه می گویند :

« اٌف بر تو !

هنوز ای بچه ،دست ازکهنه پوشی برنمی داری؟

یقین، طفلی کثیف و پست مقداری !

برو ! با ما ، ترا یارای بازی نیست

این که بر تن داری آخر چیست ؟   

برو تا گر د رختت ، جامه ی مارا نیالوده

بنه ما را توآسوده !

زجمع ما برو بیرون !

برو بیرون ، کثیفی تو !

لباست را عوض کن !

رخت عیدت را به تن کن !

خود نمی دانی مگر ؟ امروز آخرعید می باشد !

مبارک یادگار دوره ی جمشید می باشد!

 

_ سراپای وجودم غرق در شرمندگی گردید و سر را از حقارت

 من به زیر انداختم .

بچه با خنده هاشان برتنم نیشی فرو کرده

همی بردند انگشتانشان بالا و « هو » کردند ای مادر !

 

یکی زان ها ، به گفت : « این ها :

چه می دانند آخر رسم این نوروز زیبا را !

نمی بینند گویی ،

 خنده مستی فزای دشت و صحرا را !

و یار نگطن شکوفا ، غنچه های شادی افزا را !»

 

   _ بلی مادر

سر،اندر زیرافکنده

میان موجی از خنده

گرفتم  راه خود را تا بیایم باز سوی خانه تا پرسم :

چرا بابا،برای من ،لباس نو نیاورده ؟

چرا مادر ؟

چرا مادر ؟

مگر من کم تر از شاخ درختم ؟

شاخه ها شادند و رخت نو به تن دارند اکنون

لیک قلب من :

به جای شادمانی

گشته  پر از خون

ز حد وصفش بود برون

غم ان کهنه پوشی ها

دگر هچ است بهرم چون

مرا آن سرزنش ها گشته بس مشکل !

ببن آخر ، مگر من هم ندارم دل ؟

چرا بابا ، برای من ، لباس نو ، ناورده ؟

چرا مادر ؟

چرا مادر ؟

درون جیب های کودکان

امروز پنهان ،

گنج قارون است و هر دم

با لبی پرخنده و قلبی تهی از غم

به کف بگرفته باهم

می شمارندش

گهی این جیب و گه در آن گذارندش

 

خرند از هردکانی هرچه می خواهند ای مادر !

 

جهان از بهر شان ، امروز مانند بهشت جاودان و پرتنعم گشته ، کاندرآن

بسی شادند و خرسندند و می خندند ای مادر !

ولیک از بهر من یک سر

بودعالم تنوری مملو ازآذر

که دائم می کند نابود و می سوزد :

تمامین بند بند استخوانم را

هم این جسم نحیف و رنج دیده

هم روانم را

بودامروز گیتی بهر ما دوزخ

مگر مابنده ی پست و گنهکار خدا هستیم ای مادر ؟ !

 

بگو آخر به بابایم

که من هم رخت می خواهم

بگو . . . !

مادر...

بگو . . .  !

مادر . . .

 

طفل خوابش برد و مادر همچنان

از درد و اندوه روان

وزگفته های سوزناک طفل خرد و ناتوان

__ کاندر نهان

می زد دمادم شعله ها بر اخگر حرمان __

چو باران خیز ابر نو بهاران

بود نالان و پریشان

زان الم ها سخت می گریید ...

 

گونه هایش را سرشگ دیدگانش شستشو می داد

که تا شاید کند پاک از رخ زردش

                                                     ورق های قطور چرک غم ها را

و بزداید ز قلبش

زنگ این  اندوه جان فرسای دنیا را

 

زجا برخاست آن دم

با دلی آزرده از عالم

رفت بر بالین طفلش

سربه روی وی نهاده خم

به حالی خسته ، آهسته ،

ادا می کرد این گفتار غم انگیز و ماتم زا

__که می جوشید ازقعردل اندوهگین او __:

 

- « بخواب ای طفل معصومم !

بخواب ای طفل مغمومم !

بخواب ای طفل محرومم

که تنها دردجان سوزتوفقرتازه رخت عیدمی باشد  !

همان بهتر

که ازمرگ پدر

هیچت خبرنبود !

 

همان بهتر که ای کودک

نمی دانی که دیشب شوهر بیچاره ی من

داده از کف ، جان

نبودش چون کفی از نان

که تا با آن

رها سازد گریبانش

زچنگ مرگ جان سوزی که تا پایان عمرم

سخت می سوزد نهانم را

                هم این جسم نحیف ورنج دیده

                                                   هم روانم را

ز بابایت لباس عید می خواهی ؟ !

درون آسمان بخت او هیچ اختری نبود ؛

ازو خورشید می خواهی ؟ !

 

نمی دانی یقین ، او

او همان بابای غمگین و پریشانت :

کنون اندر مزاری تیره خفته

نی کسی او را جسد شسته

                                        نه دارد یک کفن برتن !

لباس عید می خواهی ازو

ای کودک افسرده حال من ؟ !

 

لباس عید آن کس خواهد از بابا

که شام عید نوروزی

کنار سفره ای رنگین نشسته

ماهی چربی بود آن شب طعام او

 نه بی شامی بود آن شام ، شام او !

 

یقین دانم نمی دانی که ماهی چیست ای کودک ! !

 

بخواب ای طفل محرومم !

بخواب آرام . . .

بخواب آرام ای بیچاره طفل خسته ی مادر !

                                        بخواب آرام . . . »

________________

   تهران - اسفندماه ١٣۴۴