پژواک

درسکون مرداب
نویسنده : هورآدیش ( ق.الف.آتش) - ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸
 

ازکتاب:

تادم جاده ی صبح

در سکون مرداب

 

من نمی دانم چرا!

من نمی دانم چرا!

روز شومی پای بنهادم در این مرداب

 مثل تو ، ای خوب !

ای عزیز ،

ای سایه ام در پرتو مهتاب !

                                               

 

آمدم من ، آمدی ، آمد ...

خوب بود این آمدن ، یا بد ؟

که می داند ؟

چه می داند ؟

 

 

گریه کردم ، شیر خوردم

با عروسک های خوبم شاد بودم

مثل کفترهای بیرون از قفس ، آزاد بودم

فکر بی فکری نمی آزرد روحم را

 

 

آن زمان ها رفت ...

رفت و شور آمد ...

روزگارآمدن بود و غرور آمد

در دلم از عشق ، نور آمد

خوب بود و خوب بود :

 قصه ی محبوب بود. . .

 

 

 

من نمی دانستم آن گاهی که گرما هست ، باقی نیست

من نمی دانستم اندر فصل ها فصل است و دایم

                                                                     فصل داغی نیست !                                          

 

 

زمان ، آوارگی را پیش پای خسته ام بگذاشت ...

دوری بود و دوری بود و تنهایی ...

 

 

در آن جا برگ سرگردان روی آب

__  من  __

کدامین راه را باید که می پیمود ؟

 

تو می دانی ؟

تو ، ای مانند من ، درمانده در مرداب !

ای اسیر قدرت پرتاب !

 

 

لحظه هایم را به درد و رنج ، آغشتند

در دلم افسانه ی تکرار را کشتند

 

هرتقلایی که می آزرد

سکون سرد این مرداب

مرا پیغام سرخی بود :

پیغام اسارت در کف غرقاب !

 

حتی آن لجن آلوده های مانده درمرداب

صدای انزجارم را  ز تلخ آب تعفن

جملگی تقبیح می کردند :

که باید بگذرد ایام

بی صدا !

هرچند ، روزی سخت یا آرام !

 

صدایم ، هم صدایی

دست هایم ، دست هایی

در میان جمع خوابان جستجو می کرد

ولی یاران چه سخت است آن« تکاپویی

که بی فرجام می ماند!

 

و از آن سخت تر

کاندرمیان جمع گمراهان

نماییشان ره و آنان

بی تفاوت ، چشم های خویش را بندند

و مانند نگاه عاقلان اندر سفیهان

بر سخن های تو بس خندند !

 

 

باتمام این همه اندوه واین محنت

امیدما

به سوسوی چراغ روشنی

در قله ی فرداست...

_______________

کرمانشاه –  آذر 53