پژواک

کلاغ
نویسنده : هورآدیش ( ق.الف.آتش) - ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧
 

کلاغ

مردی ۸۵ ساله با پسرتحصیل کرده ی۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند. ناگهان کلاغی کنارپنجره آمد. پدرازفرزندش پرسید: این چیه؟

پسرپاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟

پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهی پیرمرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟

عصبانیت درپسرش موج می زد وباهمان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدربه اتاقش رفت وبا دفترخاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به 
پسرش گفت که آن را بخواند.
درآن صفحه این طور نوشته شده بود:
"امروز پسرکوچکم۳  سال دارد، روی مبل نشسته است و هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست، پسرم ۲۳ بارنامش را ازمن پرسید و من۲۳ باربه اوگفتم که نامش کلاغ است.هرباراوراعاشقانه بغل می‌کردم و به اوجواب می‌دادم وبه هیچ وجه عصبانی نمی‌شدم ودرعوض علاقه بیشتری نسبت به اوپیدا می‌کردم"

 

  ارسال کننده : آقای رامین رحمانی فر