پژواک

اون روزا...
نویسنده : هورآدیش ( ق.الف.آتش) - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩
 

اون روزا

 

اون روزا

 وقتی که دل هامی گرفت

 عده ای سوی خدا  می رفتن

  به سوی ورد و دعا می رفتن

می خونه

جلوه ی شیطانی داشت

معبدا

حالت روحانی داشت

 

مسجدا

 ارجی وقربی داشتن

تو دلا

 تخم صفامی کاشتن

معبدا

حرف خدایی می زدن

از بدی

سازجدایی می زدن

 

ناله هازنگ دلارومی زدود

غما رو ازتوی دل ها می ربود

آدمای باوفا می دیدی

روزوشب

صدق وصفا می دیدی

 

همدلی درهمه جا جاری بود

دوست را ارزش غمخواری بود

رفیقا

حال وهوایی داشتن

 

خلوتا

 شورونوایی داشتن

خنده ی روی لبا ،

 زوری نبود

حرفا

 شمشیری و ساتوری نبود

 

عاشقا

روح خدایی داشتن

نفرت ازهجروجدایی داشتن

 

عشق، پیوند دل وجان هابود

مظهرپاکی انسان هابود

 

عاشقی کیفروتنبیه نداشت

این همه ذلت وتقبیح نداشت

 

دروغا

این همه  شاخ دارنبودن

دزدی یا

 این همه آشکارنبودن

 

می تونستی توخیابون را بری

بدون دغدغه تاصحرا بری

باعزیزات بگی وشادی کنی

مث آدم ،

حسّ آزادی کنی

دانش وعلم وخرد جایی داشت

حرف حق

عزت والایی داشت

 

 

گرچه حق

 مشتمل کیفربود

بهر حاکم

سخن حق

 شربود

لیک این گونه مجازات نداشت

مثل امروز مکافات نداشت!!!